منتشر شده در

سفرنامه چین؛ از ویزا، تا مخارج

چین

  • نویسنده
    نام
    کوله پشتی
  • نویسنده مهمان: مهسا نامجو

    قسمت اول

    سفر

    سفر...وقتی بهش فکر میکنم حالم خوب میشه.وقتی اسم سفر میاد چشمام برق میزنه و تمام تنم مور مور میشه از ذوق.وقتی میخوام به آینده فکر کنم اولین چیزی به فکرم میاد سفره.وقتی بگن اگر برگردی عقب چه کاری تو زندگیت بیشتر انجام میدادی میگم بیشتر سفر میکردم.وقتی ازم بپرسن اگر الان یک غول چراغ جادو داشتی و میتونستی ازش چیزی بخوای چی میخواستی؟بدون لحظه ای درنگ میگفتم که دلم میخواد جهانگرد بشم.تو چشماش نگاه میکردم و خیلی مودبانه نامه درخواستم با این مضمون رو بهش می دادم که آقای غول چراغ جادوی عزیز از آنجایی که شنیده ها حاکی از آن است که شما هر آرزویی را میتوانید برآورده کنید مستدعی است با در خواست اینجانب مهسا نامجو یک عاشق سفر موافقت نموده و دستورات لازم مبنی بر اختصاص یک عدد ویزا به کل دنیا و یک عدد قالی پرنده به اینجانب را صادر فرمایید.

    بعدم منتظر میشدم که زیرش واسه واحد تدارکات با خودکار سبز رنگش (معمولا تو ادارات مدیران دو رنگ خودکار دارند.سبز (موافقت میشود)و قرمز(بپیچونین)) بنویسه که مساعدت شود.بدون شک اون لحظه دیگه چیزی نمیخواستم و به هدفم رسیده بودم.

    از این فانتزی های جذاب که بگذریم توی دنیای سخت و خشن امروز با این مشکلات سیاسی و دیپلماتی و ملیتی و ریالی تا حالا با هر زحمتی که شده تونستم به چند جایی سفر کنم.درسته که کل کشورهایی که دیدم هنوز به اندازه ده تا انگشت یک دست نمیرسن ولی بازم از خودم راضی ام که حداقل کمی از رویاهام محقق شده و از اونجایی که جناب آقای غول چراغ جادوی عزیز میتونه خود ما باشیم تمام سعیم رو میکنم که باز هم برم سفر.و اما اینکه چطور در برابر دوستان عزیز جهانگرد که بیشتر دنیا رو دیدن و شغلشون جهانگردیه، بنده قلم به دست گرفتم و از سفرهام نوشتم، باید بگم که دنیا و اتفاقات اون از نگاه آدم های مختلف با هم متفاوته.و من دلم میخواد که دنیا رو اونجوری که دیدم، به شما نشون بدم واسه همین هم همیشه سعی کردم دنیا رو از پشت چشمانم به بقیه نشون بدم حالا از طریق نوشتن سفرنامه یا همراه کردن دوستانم در صفحات مجازی هنگام سفر و امیدوارم که بتونم هرچند کم لذت سفر رو باهاتون شریک بشم.

    زمستان سال 97 بود که تصمیم گرفتیم بریم چین.چین برای من خیلی جذابیت داشت.به چند دلیل. اول اینکه چندین مکان دیدنی منحصر به فرد در کل دنیا در چین وجود داره مثل دیوار چین که داستان ها و افسانه های زیادی در موردش وجود داره و همچنین شهر ممنوعه.دوم اینکه چین یکی از کشورهایی که به جرات میشه گفت در دنیای امروز تاثیرگذاره.از دقیق ترین و پیچیده ترین ماشین آلات و لوازم الکترونی تا کش مویی که باهاش موهامون رو میبندیم کار چینه.یکی از پرجمعیت ترین و پهناورترین کشورهای دنیاست که ویژگی های منحصر به فردی در زبان، لباس، فرهنگ مردم داره و تمام این دلایل برای من یعنی جذابیت.

    از اونجایی که من فوبیای پرواز دارم شنیدن اینکه پرواز به پکن از تهران حدود 8 ساعت طول میکشه کافی بود که قش کنم از ترس.و حتی به این فکر کنم که خب چه کاریه حالا مثلا نمیرن چین مگه چی میشه؟! ولی مرور اون جذابیت هایی که گفتم باعث شد که دستی رو شونه خودم بذارم و به خودم بگم که تو میتونی سالم و زنده پا بذاری رو دیوار چین!!!خلاصه که بلیط رو خریدیم و جمع کردن اطلاعات در مورد جاذبه های پکن و مطالعه در مورد مردم و آداب و رسوم و فرهنگ چین شروع شد.به نظر من یکی از لذت بخش ترین کارهایی که برای برنامه ریزی سفر باید انجام داد همین بخش مطالعه در مورد کشور مقصده.اگر شما به عنوان یک توریست در مورد کشور مقصد اطلاعات داشته باشین بدون شک جذابیت دیدن جاذبه ها براتون چندبرابر میشه. کلا بازخوانی تاریخ یکی از علایق منه. مطالعه در مورد ناشناخته های جهان، آشنایی با فرهنگ مردم دنیا، قدم زدن در کوچه پس کوچه ها و دیدن زندگی مردمی که هم زبان نیستیم و ارتباط برقرار کردن با اونها برای من یعنی زندگی.و شاید همین حس کنجکاوی و میل به کشف ناشناخته های فرهنگی و بومی باعث شده که دیوانه وار علاقه به سفر کردن داشته باشم.خود این مطالعه و برنامه ریزی در مورد سفر چند بخش داره.بخش اول در مورد فرهنگ و آداب و رسوم و جاذبه های مقصده و بخش دوم در مورد اینکه چطور باید از چند روزی که در کشور مقصد هستیم بهترین استفاده رو بکنیم و با برنامه ربزی بیشترین استفاده رو از وقت و زمان بکنیم. در مورد جمع آوری بخش اول که کار سختی نیست میشه از دل مقالات و گزارش های که خیلی راحت میشه از اینترنت پیدا کرد، اطلاعاتی در مورد مقصد جمع آوری کرد.مثلا اینکه :

    • چین دومین کشور پهناور دنیاست

    • چین پرجمعیت ترین کشور دنیاست و در هر دقیقه 34 نوزاد متولد میشن و این جمعیت تازه با وجود اعمال قانون تک فرزندی به این عدد و رقم رسیده که البته چندسالی هست که قانون به دو فرزندی تغییر کرده.واسه همین مثلا تو چین مردی رو دیدم که تفاوت سنی بچه هاش با هم حدود ۲۰ سال میشد چون تا قانون تک فرزندی برداشته شده فرزند دوم هم به دنیا اومده.

    • مردم چین در سال 45 میلیارد چاپ استیک یا همون چوب غذاخوری استفاده میکنند یعنی سالانه 20 میلیون درخت 20 ساله به این منظور بریده میشود.

    • تعداد آدم هایی که در چین اعدام میشن بیشتر از کل افراد اعدام شده در جهان هست.

    • چین بزرگ ترین صادر کننده کالا در دنیاست.

    • تنیس روی میز ورزش ملیه چینی هاست.

    • در سال2020 حدود 30 تا 40 میلیارد مرد بدون همسر در چین وجود خواهد داشت.

    • در چین سالانه4 میلیون گربه خورده میشود.

    • در چین ثروتمندان برای گذراندن دوران حبس میتوانند فردی را استخدام کنند که به جای آن ها در زندان باشد -در چین قانونی به نام «حقوق سالمندان» وجود دارد که فرزندانی را که والدین بالای ۶۰ سال دارند را ملزم می‌کند که به‌طور منظم به‌ دیدار والدینشان بروند؛ در غیر این صورت مجازات می‌شوند!

    • دولت واتیکان جمهوری خلق چین را هنوز هم به‌عنوان دولت مشروع چین، به رسمیت نشناخته است

    • یکی از عجیب ترین عجایب اینه که کلمه سانسور در چین سانسور است!!!

    • ـ تعداد آدم هایی که در چین انگلیسی حرف میزنند از آمریکا بیشتر هستند

    و البته حقایق دیگه که از سایت "کجارو" در مقاله ای به همین نام میتونین بخونید و هی تعجب کنید و با خودتون بگین ااااااا واقعا!!! خب بعد از خواندن اطلاعات عمومی در مورد چین دومین قدم برای برنامه ریزی قبل از سفر جمع کردن اطلاعات در مورد جاهای دیدنیه اون کشوری هست که قراره بهش سفر کنید و مهم تر اینکه باید الویت بندی کرد تا بشه در بازه زمانی سفر با برنامه پیش رفت و دچار سردرگمی نشد. در مورد دیدنی های پکن باز هم گوگل کردم و البته چندین سفرنامه خوندم که بتونم از دل اون ها یک برنامه دقیق و منظم مطابق سلیقه خودم بچینم.

    برنامه سفر چین

    خب از میان انبوه دیدنی های پکن با توجه به سفر 9 روزه، تصمیم گرفتیم که از دیوارچین، معبد آسمان، مقبره مینگ، شهر ممنوعه، چند خیابان قدیمی مثل وایفوجینگ، نانلوگوکسیانک( که با تلفظش باید دو روز به فک استراحت داد).میدان تیان آن من ، منطقه داهونگمن، بافت قدیمیه شهر دیدن کنم .

    ویزای چین

    مرحله بعدی اخذ ویزا و رزرو پرواز بود. برای سفر چین باید ویزا گرفت و مدارک مورد نیاز مثل تمکن مالی و پاسپورت با حدود 6 ماه اعتبار و 110 دلار رو دادیم به یک آژانس تا برامون ویزا بگیره. قبل از هرچیز بگم که در این سفر همسر و دوتا از دوستان خانوادگیمون هم همراهمون بودند و به همین دلیل از فعل جمع استفاده میکنم.حدود دو هفته طول کشید تا ویزا اومد. یکم استرس ویزا رو داشتم چون شنیده بودم با توجه به تحریم های جدید آمریکا، حتی کشور خیلی دوست چین هم واسه ما ناز میکنه و ویزا رو سخت میده!!

    پرواز چین

    حالا که ویزا رو دارم رسیدم به بدترین قسمت سفر برای من یعنی پرواز!!!با توجه به فاصله حدود 8 ساعتی خیلی دلم میخواست که با یک پرواز خارجی برم ولی خب قیمت ها تقریبا ۳ برابر امن ترین پرواز ایران از نظر من، یعنی ماهان بود.با سلام و صلوات بلیط رو هم خریدیم و منتظر روز شروع سفر شدیم.تا حالا طولانی ترین سفری که داشتم مالزی بود که حدود 6 ساعت طول کشید و حالا دو ساعت بیشتر یعنی ۸ ساعت قرار با تن و بدن لرزون بشینم تو هواپیما و حواسم به پچ پچ مهماندار ها و خلبان باشه که اوضاع تحت کنترلم باشه. اما هرچی فکر کردم دیدم که تحمل ۸ ساعت عذاب و استرس رو ندارم. رفتم داروخانه و قرص خواب خریدم و با دقت پرسیدم که باید کی بخورم قرص رو که دقیقا توی هواپیما و قبل از پرواز خوابم ببره. واسه محکم کاری 2 تا هم خوردم و بعد از رد شدن از هفت خوان رستم وارد هواپیما شدیم. به محض ورود شوکه شدم که دوستان چینیمون اینقدر علاقه مند به این پرواز بودن که حدود ۹۰ درصد مسافرها رو چینی ها تشکیل میدادند و اگر کمی اطلاع از نحوه تعاملات اجتماعیشون داشته باشین متوجه میشین که تعجبم واسه چی بود؟! بله صدا و همهمه( چون کلا آروم صحبت نمیکنند) و دوم بوی شبیه سیر و پیاز( که البته به خاطر نوع تغذیه سالم و ادویه هاییه که مصرف میکنند).اگر بخوام دقیق تر بگم مثل این بود که کلا رفتیم با چینی ها پیک نیک!! همینقدر سرو صدا و انواع بو و اینا خلاصه. قبل از شروع پرواز به یکی از مهماندارها گفتم که من فوبیای پرواز دارم و اگر میشه جایی باشم که کمتر سر و صدا باشه و بتونم بخوابم.یه نگاهی بهم کرد و گفت عزیزم قسمت جلوی هواپیما خالیه و میتونی روی یکی از ردیف های وسط که ۴ تا صندلی به هم چسبیده داره بخوابی که البته تمام این ها بستگی به خودت داره که چقدر سریع باشی!!گفتم عذر میخوام متوجه نشدم گفت برگرد به اطرافت نگاه کن متوجه میشی.دیدم جماعت دوست و برادر و خواهر چینی دقیقا تو همون پوزیشنی هستند که دوندگان دو 100 متر قبل از شلیک گلوله و شروع مسابقه دو هستند!!!!تقریبا شانسی نداشتم ولی خب دیگه بازی مرگ و زندگی بود.همین که مهماندار بهم اشاره کرد آنچنان دویدم که شیر دنبال آهو نمیدوه ولی بالاخره با پرتاب بالشت روی یکی از صندلی ها موفق شدم جای خوابی واسه خودم دست و پا کنم. قرص ها هم کم کم داشت اثر میکرد و پلک ها سنگین میشد.ولی این ترس و بو و سر و صدا نمیذاشت بخوابم. اثرات وهم آلود قرص ها هم مزید علت شد که یک ۸ ساعت رویای از عمرم رو تجربه کرده باشم و تا وقتی که کاپتان گفت در حال نشستن در فرودگاه پکن هستیم دقیقا نصف العمر شدم.حیف که جا نبود وگرنه حتما سجده شکر به جا می آوردم که از این یکی پرواز هم جون سالم به در بردم و ساعت 4 صبح پا به خاک چین گذاشتم.

    بعد از تحویل بار به سمت گیت های ورود رفتیم. دوستانمون با مهر ورود در پاسپورت از گیت رد شدند و نوبت به من رسید.پسر جوونی پشت باجه نشسته بود و مثل بقیه آدمایی که تا حالا دیدم و در این پست کار میکنند بداخلاق و عین ماست فقط نگاهم میکرد.در حالی آدم هایی که در ورود به یک کشور جدید میبینیم باید خوش اخلاق و خوش رو باشند که حس خوبی رو منتقل کنند.پسرک هی اشاره میکرد که دوباره انگشتام رو بذارم واسه انگشت نگاری. کم کم داشتم نگران میشدم چون چندین مرتبه این کار رو تکرار کردیم و دیگه بیش از حد طول کشید.

    ازش پرسیدم is there any problem here دیدم باز عین ماست نگاه میکنه!
    پرسیدم whats matter with my passport دیدم همچنان عین ماست نگاه میکنه ازش پرسیدم can you speak English

    و اونجا بود که متوجه شدم بعلهههه دوستمون اصلا نمیفهمه من چی میگم. یاد اون جمله ای افتادم که در مرورد چین خونده بودم که تعداد ادم هایی که در چین انگلیسی صحبت میکنند بیشتر از تعداد کل مردم آمریکاست!!!خب حالا شانس من الان نباید یکی از اون ها جلوی من واستاده باشه؟؟!!هیچی همینجور وایستادم و با اشاره و پانتومیم و شکلک گفتم الان من چکار کنم؟ دیدم تلفن رو ورداشت زنگ زد یه خانمی اومد پیشش.هی نگاه کرد به من هی این پاسپورت رو جلو و عقب کرد و من باز همون مکالمه و بعدش شکلک و اینا رو انجام دادم و زنگ زدن نفر بعدی اومد.کیوسک اینقدر کوچیک بود که نفر سوم به زور اومد داخل. بعد ۳ تایی هی به من نگاه کردن هی به پاسپورتم، حالا منم خنده م گرفته بود از دست کارای اینا ولی از بس خسته و سردرد بودم و استرس داشتم که روی پاهام نمیتونستم وایستم.خلاصه دوستای ما اونور گیت رفتن به پلیس گیت خبر دادن که این دوست ما رو از دست اینا نجات بده. اونم تلفن کرد به همون پسرک و دو نفر اومدن دو طرفم و تحت و الحفظ بردنم داخل که ببینیم چه گلی باید به سر بگیریم و مشکل چیه؟! خدارو شکر این یکی میتونست انگلیسی حرف بزنه و بهم گفت که تو عکس پاسپورتت، صورتت خیلی کشیده تر از واقعیته و من نمیتونم مطمن باشم که خودتی؟! بعد از کلی تمام رخ و سه رخ و رخ دادن کامل بازم گفت نه.گفتم ببین پاسپورتم بازم مهر داره و الانم حالم خوب نیست بگو چکار کنم که ثابت کنم بهت.یه نگاهی به پاسپورتم کرد و یهو گفت خیله خب عین این امضا رو واسم بزن روی این کاغذ و منم زدم.به همین راحتی گفت ول کام تو چاینا! تو دلم به خودم افتخار کردم که کلی کار کردم و امضای به این سختی واسه خودم طراحی کردم که فقط خودم میتونم بزنم.و به این ترتیب من قدم به سرزمین امپراطوریه چین گذاشتم.فرودگاه اینقدر بزرگ بود که باید با ترن میرفتیم سالن بعدی و چمدون هامون رو تحویل میگرفتیم. تقریبا ساعت 6 صبح بود که از فرودگاه اومدیم بیرون و به سمت هتل حرکت کردیم.یکی از همکاران چینیمون که ایران باهاش کار کرده بودیم اومد دنبالمون و تا هتل همراهیمون کرد. در راه هتل از کنار مجموعه المپیک رد شدیم و استادیوم فوتبال معروف آشیانه پرنده رو هم دیدم که واقعا طراحی زیبایی داشت. این استادیوم برای بازی های المپیک سال 2008 به میزبانی چین ساخته شد و بعد از اتمام بازی ها به یکی از جاذبه های توریستی تبدیل شد.

    عکس از اینترنت

    وقتی به هتل رسیدیم حدود ساعت ۸ صبح بود و اینقدر حالم بود که صبحانه رو خورده و نخورده رفتم اتاق تا استراحت کنم و خوابیدن همان و ساعت ۳ بعد از ظهر از خواب بیدار شدن همان!!!

    قسمت دوم

    داشتم خواب میدیدم که یکی داره در میزنه و من هرچی میگم کیه، ول کن در زدن نیست وصداهایی نامفهومی از حرف زدن یک آدم میشنیدم که من زبونش رو نمیفهمم. وقتی چشمام رو باز کردم دیدم یه خانم مستخدم چینی جلوم وایستاده و داره همینجوری چینی عین فرفره حرف میزنه!!!از ترس نزدیک بود سکته کنم. تاثیر بیخوابی و دو تا قرص خوابی که خورده بودم واسه خوابیدن تو هواپیما، هنوز هم به شدت خودش باقی بود چون چند ثانیه ای فقط داشتم نگاهش میکردم و به این فکر میکردم که کجام و ایشون کیه که جلوم وایستاده؟تقریبا یک دقیقه طول کشید تا از کنار هم گذاشتن تکه های پازل خانم چشم بادامی ، چمدون های گوشه ی اتاق، ساعت دیواری که نشون میده ساعت ۳ بعداز ظهره، متوجه بشم که من الان چین هستم و حدود 8 ساعته که خوابم!خودم رو که عین جنازه افتاده بودم رو تخت، جمع و جور کردم و گفتم واسه چی شما اومدین داخل اتاق؟ دیدم باز چینی حرف میزنه؟ چند باری با روش های مختلف بهش گفتم و بازم نفهمیدم چی میگه تا اینکه پا شدم محترمانه بگم تشریف ببر بیرون که دیدم یه برگه درآورد نشونم داد که خوشبختانه دو زبانه بود و متوجه شدم که از لاندری یا همون رختشور خانه تشریف آوردن که لباس ها رو ببرن.از شدت عصبانیت دیگه کم کم داشت خونم به جوش می اومد که اون طوری در رو باز کرده وسط خواب نازنین من اومده داخل و من رو سکته داده، که خودش متوجه وخامت اوضاع شد، تعظیمی به نشانه عذرخواهی کرد و رفت بیرون. رفتم آبی به دست و صورتم بزنم که یادم اومد به مامان اینا خبر ندادم که رسیدم و حتما کلی نگران شدند. از رسیپشن هتل یوزر و پسورد اینترنت رو گرفتم و به اینترنت وصل شدم و منتظر بودم که پیام های چشم انتظارانه از خانواده دریافت کنم که دیدم نه خیر خبری نیست. تعجب کردم خودم واتس آپ رو چک کردم و متوجه شدم که فیلتره! بعد تلگرام رو چک کردم که دیدم اونم فیلتره! بعد اینستاگرام و شاید باورتون نشه اونم فیلتر بود! همه چی تموم شده بود و نگران مامان اینا بودم چون با روحیاتی که ازشون سراغ داشتم میدونستم که الان دارن تلوزیون و سایت ها رو چک میکنن که ببینن هواپیما کجا سقوط کرده و یا کی ربوده! کهبعد یادم اومد که همکار های چینیم وقتی که ایران بودند از نرم افزار وی چت استفاده میکردند که واسه خود چینی هاست و فیلتر نیست، واسه همین گوگل کردم که دانلود کنم و در کمال ناباوری دیدم که گوگل هم فیلتره! نفس عمیقی کشیدم و با لبخند به برادران رهبر چینی تو دلم گفتم زکی! ما خودمون تو ایران اینکاره ایم و فیلتر کشیده و سانسور خورده ایم.فیلتر شکن رو روشن کردم و منتظر شدم و دیدم گوشی به حدی سرعتش اومد پایین که کاملا هنگ کرد و اونجا بود که با لبخند خشکیده به جان و روان پاک برادران فیلترچی ایرانی درودی فرستادم و خداروشکر کردم و دروغ چرا یکمم خجالت کشیدم که اینقدر این مدت ناسپاسی کرده بودم و قدر ندونستم همون شرایط خودمون رو.در تمام عمرم اینقدر احساس ناتوانی نکرده بودم.حس میکردم که رابینسون کروزوعه هستم و در یک جزیره دور افتاده گیر افتادم که به دلیل بُد مسافت نه بطری تو دریا و نه دود آتش و نه کبورتر و چاپار، هیچکدوم نمیتونه پیغام من رو برسونه ایران! نهایتا با کلی زحمت و امتحان کردن فیلترشکن و پروکسی های مختلف با گوشی های مختلف به مامان اینا خبر دادم در حد یک کلمه که رسیدم و نگران نباشن.بعد هم رفتیم لابی هتل و منتظر مستر وون شدیم چون بهمون گفته بود که برای شام واسمون سورپرایز داره. با کمک مستر وون یک فیلترشکن قویتر نصب کردیم که فقط بشه تکست فرستاد به ایران.پام رو که بیرون هتل گذاشتم از شدت سرما تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد.چقدر سرد بود هوا.تو همین فاصله که سوار ماشین بشیم کلی لرزیدم و دندونام به هم خورد. بعد از حدود یک ساعت پکن گردی بالاخره به رستوران رسیدیم. وارد کوچه ای شدیم که سرتا سر کوچه با چراغ های قرمز و دایره ای شکلی که مخصوص چین هست، پوشیده شده بود.

    به انتهای کوچه که رسیدیم دیدیم دو تا پسر جوون با چراغ های خیلی قدیمی دو طرف دروازه وروردی ایستادن و با صدای بلند گفتن (نیها یعنی سلام ) و بعد تعظیم کردند که به نشانه خوشامدگویی بود.از در دروازه که وارد شدیم متوجه سورپرایز شدیم.بله مستر وون برای شام ما رو به رستورانی آورده بود که مجموعه کاخ ها و محل زندگی امپراطور رو در مقیاس کوچکتر شبیه سازی کرده بودند.واقعا زیبا بود.کاخ هایی با تزیینات اژدها و به رنگ زرد و قرمز که دو رنگ محبوب در چین هستند و نشانه امپراطوری و شکوه هست.

    تمام مهمون هایی که در رستوران بودند برای خدمه حکم امپراطور رو داشتند و مو به مو مراحل پذیرایی از امپراطور برای مهمان ها هم انجام میشد.برای ما و دوستانمون یک میز بزرگ رزرو شده بود که با رنگ قرمز و طلایی تزیین شده بود.در چین یکی از جذابیت هایی که باید حتما دید و بهش توجه کرد فرهنگ غذاخوردن اون هاست.میز گرد بزرگی که ماها دورش نشسته بودیم از دو قسمت ثابت و متحرک تشکیل شده بود که در واقع دایره با قطر کوچک تر در وسط میز متحرک بود که غذاها روی اون قرار داشت. و در دایره بزرگتر و ثابت ظروف سرو شما شامل یک پیش دستی، پایه نگهداره چاپ استیک(چوب غذاخوری چینی به جای قاشق و چنگال)،یک پیاله برای نوشیدن به جای لیوان، قرار داره.

    دور میز که نشستیم خانمی اومد و کاسه های کوچک که رو پر از دمنوش کرد که برای خوش آمدگویی بود.ولی جالب این بود که تا یکم از اون دمنوش میخوردیم، یک نفر ایستاده بود کنار میز و دوباره پر میکرد. بعد از چند باری که اینکار رو کرد عقل سلیم میگفت که دیگه نخورم از اون دمنوش چون قرار نیست این ظرف خالی بمونه.نوع پوشش خدمه و موسیقی و فضای رستوران جوری بود که کم کم نزدیک بود شروع کنم چینی حرف زدن از بس که همه چی به سنتی ترین شکل ممکن چینی بود. دوتا خانم با لباس محلی اومدن داخل که یکیشون سبیل گذاشته بود و مثلا امپراطور بود و یکی دیگه هم ملکه .با هم شروع کردن به آواز خوندن و در مدح و ستایش هم شعر خوندن. بعد یک گروه با دیس های بزرگ اومدن و غذاها رو روی میز گذاشتند و گفتند این ها غذاهای مورد علاقه امپراطور هستند که امشب برای شما سرو میشه. ماهی و مرغ و سبزیجات و میگو و البته یک ظرف گوشت شبیه ژیگو چون میدونستند ما ایرانی هستیم و گوشت قرمز هم میخوریم.

    اما یک ظرفی که نظر من رو جلب کرد و واقعا حس کنجکاوی من رو برانگیخته بود، ظرف بزرگی پر از گلبرگ های گل های مختلف بود.گل رز، داوودی،میخک، و چند تا گل دیگه با رنگ های بسیار زیبا که واقعا تصویر زیبایی درست کرده بودن و با نگاه کردن بهش واقعا حس خوبی میگرفتم. از مستر وون سوال کردم که این چیه و گفت این سالاد مورد علاقه امپراطور بوده و هر گل نشان دهنده ی یکی از سوگولی ها و همسران پادشاه هست و با این کار پادشاه نشون میداده که همه همسران برای اون ارزشمند هستند.. تو دلم گفتم بنده خدا روحیات لطیفی هم داشته و گویا داستان هوو و حواشی نه چندان جذاب اون گریبان گیر امپراطور بیچاره چین هم بوده.

    بعد از یک سخنرانی پر مهر و محبت مستر وون در ستایش حضور ما در چین نوبت به تست کردن غذاها شد. من که جرات نداشتم شروع کنم چون بوها و شکل و شمایل غذاها کلا نا آشنا بودن و از طرفی اون سر مرغ و پاهاش تو ظرف جلوم خیلی منظره دل انگیزی نمیداد که بخوام امتحانش کنم. در کمال آرامش نشستم و منتظر اظهار نظر بقیه در مورد غذاها شدم تا بفهمم که باید سراغ کدوم ظرف برم. و البته دوست داشتم چند دقیقه ای صبر کنم و ببینم آداب غذاخوردن در چین چطوریه.همیشه همین کار رو میکنم اولین وعده هایی که در کشور دیگه ای غذا میخورم با آرامش و یواش یواش این کار رو میکنم و بیشتر دقت به مردم و اطرافیانم میکنه چون یکی از جذابیت های سفر همین چیزهای به ظاهر کوچک ولی جذابه و باید بگم واقعا با ایران خیلی متفاوت بود. مثلا اینکه اگرشما گروهی برای غذاخوردن بیرون رفته باشین و هرکی از منو غذایی سفارش داده باشه، این غذا صرفا برای سفارش دهنده نیست. غذا روی اون قسمت متحرک میز دایم در حال چرخیدنه و در واقع اون غذا مال همه است. در چین برعکس ایران همراه غذا نوشابه و دوغ و این چیزا اصلا سرو نمیشه و همون دمنوش رو میخورن.یکی از دوستانمون به یکی از خدمه گفت که براش یخ بیاره. خدمه بیچاره یه لحظه هنگ کرد و همینجوری خیره شده بود به سقف. بعد از چند لحظه ای که حالش سر جاش اومد گفت یخ نداریم که. یخ فقط در کوه و برف وجود داره!!! خب حالا نوبت دوست ما بود که هنگ کنه و به سقف خیره بشه. بعد که حالش اومد سر جاش فکر کرد شاید گارسون متوجه منظورش نشده واسه همین به مستر وون گفت و مستر وون هم گفت تو چین اصلا چیزی به اسم آب یخ برای خوردن با غذا وجود نداره. و به گارسون چیزی گفت و اون هم یک پارچ آب ولرم آورد سر میز و گفت بفرمایید اینم آب!!آب ولرم و ما متوجه شدیم که خوردن آب سرد اونم با یخ اصلا تعریف نشده در چین. یک فرهنگ جالب و البته تا حدی از نظر ماها ناپسند هم وجود داشت، اینکه همه با چوب غذاخوری خودشون تو ظرف هم غذا میگذارن و از دیس غذا بر میدارن و روی هر ظرف قاشق جداگانه وجود نداره. و تمام این مدت مستر وون هی میز رو چرخوند و هی مزه کرد و بعد تو ظرف همه ما غذا گذاشت و به نظر خودش خیلی خیلی داشت مهمون نوازی میکرد. از تمام میز پر زرق و برق شام من فقط یکم از سالاد همسران امپراطور خوردم که بی احترامی به اندرونی امپراطور نشده باشه خدای نکرده و کمی هم سالاد و گوشتی شبیه ژیگو. بقیه غذاها یا زیادی خام بودن یا زیادی تند یا زیادی پر ادویه که با ذایقه من سازگار نبود و تمام مدت به آدم ها نگاه میکردم.چقدر راحت بلند بلند میخندیدن،‌با هم شوخی میکردن، همدیگر رو بغل میکردن، عکس میگرفتن و به معنای واقعی کلمه لحظه رو زندگی میکردن. ولی درایران به خاطر ملاحظاتی که وجود داشت تقریبا نمیشد همچین فضای راحتی در رستوران داشت و من در شب ورودم به چین متوجه شدم که مردم چین به احتمال زیاد یکی از راحت ترین مردم دنیا در بی اعتنایی نسبت به قضاوت دیگران اند و به همین خاطر خیلی شاد هستند. غرق مکاشفات فرهنگی و مقایسه با ایران بودم که یک گروه خانم با لباس سنتی زیبا وارد شدند به همه تعظیم کردند و با یک موسیقی بسیار زیبای محلی شروع به رقصیدن کردن، از نوع سنتی و امپراطور پسند. فوق العاده زیبا و دیدنی بود.نرمی حرکات رقصنده ها با اون لباس های یک دست سنتی و کفش های عجیب و غریبی (کفش در قسمت پاشنه و پنجه تخت و در قسمت میانی کف پا یک برآمدگی شبیه آجر به عنوان پاشنه داشت) که داشتند وترکیب موسیقی بسیار زیبا و چهره های معصوم و آروم رقصنده ها و البته مهمان نوازی مستر وون و حال خوب خودم باعث شد که خاطره اون شب همیشه در ذهنم خیلی پررنگ ثبت بشه. و به این ترتیب تجربه چینی ترین شام عمرم واقعا بینظیر و به یاد ماندنی شد. بعد هم با بدرقه گرم و صمیمی خدمه قصر امپراطور برگشتیم هتل و در راه به اتفاق آرا قرار شد که فردا بریم بعضی از دیدنی های شهر پکن رو ببینیم.

    قسمت سوم

    یکی از جذاب ترین قسمت های هتل صبحانه است که برای ما، مهم ترین وعده غذایی محسوب میشه چون قراره کل انرژی روز که معمولا تا شب و موقع شام، مشغول راه رفتنیم رو تامین کنه. دیروز که با اون وضعیت بیخوابی نتونستم صبحانه بخورم واسه همین امروز دلم رو واسه یه صبحانی حسابی صابون زده بودم. رستوران هتل خیلی بزرگ بود تا حدی که وقتی مساحت و تنوع بالای 200 تاپیک غذایی رو دیدم یه لحظه شوکه شدم ولی چشمتون روز بد نبینه همون بوی غالب کشورهای آسیای شرقی خورد به بینیم و هیچی هم مطابق ذائقه من نبود و از اون عظمت و بریز و به پاش این شد صبحانه من که البته ناراضی هم نبودم.

    همیشه وقتی میخوام با سبک زندگی یا اصطلاحا لایف استایل و فرهنگ یک کشور آشنا بشم حتما یه سری به یکی از هایپرهاشون میزنم، چند ساعتی بین مردم قدم میزنم و البته از وسایل نقلیه عمومی شون استفاده میکنم.این سه تا کار تا حد زیادی خلق و خوی مردم در زندگی روزمره و سبک زندگی شون رو نشون میده. مثلا غذای مردم چین برخلاف ایران که گوشت برنج و نان هست، تشکیل شده از سبزیجات و آبزیان و گوشت سفید. در مدت اقامتم در چین من حتی یک دونه آدم چاق هم ندیدم چون اولا تغذیه مناسب دارند و دوما تا جایی که میشه راه میرن و فعالیت بدنی دارن.به نظر من یکی از سخت کوش ترین مردم دنیا چینی ها هستن که این رو از نحوه کار کردن و حرفای همکارهای چینیم متوجه شده بودم. نکته مهم دیگه اینه که همیشه توی مسافرت هام برای حمل و نقل و جابه جایی حتما این سه تا اپ رو نصب میکنم، گوگل مپ، نقشه و اپ مترو، و اپلیکیشن هایی مثل اسنپ خودمون که هر کشوری مختص خودش رو داره. چون در غیر این صورت و استفاده همیشه از تاکسی باعث میشه که هزینه سفر خیلی بره بالا مخصوصا پکن که قبلا در موردش خونده بودم و قیمت تاکسی برای کوتاه ترین مسیر حدود 100 یوآن بود که با احتساب هر یوان 2000 تومان میشد200000 تومان!! که اصلا مقرون به صرفه نیست.البته بستگی به نوع سفر و سلیقه کسی داره که میره مسافرت ولی با این وضعیت ارزش پول ملی برای اینکه بشه مسافرت رفتن رو ادامه داد برای ما حداقل این جور هزینه هایی تعریف نشده است. برای اینکه ببینیم باید از کدوم مسیر و با چه اتوبوس و مترویی به مقصدمون که معبد آسمان بود بریم نگاهی به گوگل مپ انداختم و با ناباوری تمام دیدم اینم فیلتره!! این یکی نباشه دیگه رسما نمیشد کاری کرد.اهمیت گوگل مپ در کشور دیگه برابر اهمیت ویلچر واسه آدم فلجه! با مستر وون تماس گرفتم و بهش گفتم که داستان چیه و چه کار کنیم ؟گفت بله همه این اپلیکیشن هایی که شما در ایران و کشورهای دیگه استفاده میکنید فیلتره و باید ورژنی رو نصب کنید که مختص خود چین هست. و ورژن های چینی هم تماما به زبان چینی بود و عملا نمیشد استفاده کرد. واقعا داشتم از تعجب شاخ در می آوردم که فضای یک کشور اینقدر بسته است. این رو هم بگم درسته که سانسور و فیلترینگ خیلی شدیدتر از ایرانه اما برای تمامی این اپ هایی که من از اول سفرنامه م اسم بردم و گفتم فیلتره جایگزین وجود داره که خود دولت چین با بهترین کیفیت و کارایی در اختیار مردمش گذاشته و اون ها رو به معنای واقعیه کلمه از همه چیز بی نیاز کرده مثل اپلیکیشن "وی چت" که مردم چین تمام کارهاشون رو باهاش انجام میدن.تمام ویژگی های اپ هایی مثل اینستاگرام، وانس اپ، تلگرام،فیس بوک،کارت مترو،کیف پول رو با هم داره و کلا همه کاراشون رو با همون میکنن.نوع فیلترینگ و سانسور در چین به حدی زیاده که تمام گوشی هایی که در چین هستند و اجازه فروش دارند طوری طراحی شدن که به هیچ عنوان غیر از نرم افزارهای مجاز دولت چین، قابلیت نصب نرم افزار دیگه ای رو ندارند و در اصطلاح چاینیز پک هستند. با این اوضاع فیلتر حالا متوجه منظور حرفم در قسمت اول سفرنامه میشید که گفتم اگر مستر وون نبود سفر چین میشد یک فاجعه! باتوجه به کلافگی من و اینکه اولین روز حضورمون در پکن بود، مستر وون اومد هتل تا همراهیمون کنه. بهش گفتم که میخوام بریم یک هایپر رو ببینیم و کمی قدم بزنیم و بعد با مترو بریم معبد آسمان ولی هیچ نرم افزاری اینجا کار نمیکنه که بتونم مسیر رو پیدا کنم! با موبایل شروع کرد مسیر یابی و بعد گفت بفرما کاری نداشت که اینم نقشه.موبایلش رو گرفتم دیدم کل نقشه و آدرس و همه چی به زبان چینیه.گفتم داری شوخی میکنی باهام؟ یا چیزی در من دیدی که فکر کردی ممکنه رگ و ریشه چینی داشته باشم ؟ آخه من که چیزی متوجه نمیشم از زبان چینی!!روی موبایل های ما که گوگل مپ و اینا بود ولی فیلتر بود.روی موبایل های اونا نمیشد نصب کرد چون چاینیز پک بودند و ممنوع. کم کم داشتم دیوونه میشدم و کلافه از این همه احساس ناتوانی و سردرگمی ولی با خودم گفتم امروز که باهامون هست تا بعدا فکری بکنیم. از هتل زدیم بیرون و باز هم هوای سرد که وقتی میخورد به پوستم اون رو میسوزوند. هر گوشه ی پیاده رو که نگاه میکردم پر از دوچرخه و موتور بود. اکثرا هم خانم بودند که با بچه هاشون اینور و اونور میرفتن. با خودم فکر کردم که اگر من هم میتونستم توی ایران دوچرخه سوار شم بدون اینکه بهم تذکر بدن یا دوچرخه م رو توقیف کنن یا چپ و راست در مورد من و زن بودنم و حق و حقوقم فتوا بدن زندگیم رو میکردم، قطعا هیچوقت دلم نمیخواست از ایران برم. مستر وون که متوجه شد با ذوق به جمعیت دوچرخه سوار نگاه میکنم با موبایلش بارکد یکی از دوچرخه های گوشه خیابون رو اسکن کرد و گفت بفرما تو با دوچرخه بیا و ما قدم میزنیم. ( الان که این سفرنامه رو میخونید در تهران دقیقا همین سیستم دوچرخه سواری چین پیاده شده و اسمش هم "بی دود" هست که زمانی من در چین بودم هنوز در ایران راه اندازی نشده بود). اول رفتیم یک هایپر که کمی خرید کنیم و ببینیم چی بیشترین سبد خرید مردم چین رو تشکیل میده. باید بگم آبزیان، سبزیجات، تخم مرغ، میوه. همین. نه از چیپس و پفک خبری بود نه از نوشابه و روغن.میوه ها اینقدر خوشکل و یک دست و خوشبو بودن که دلم نمیخواست بیام بیرون و باید بگم هیج جا مثل اون نارنگی خوشه ای ها و اون گلابی بی نظیرش نخورده بودم و هنوزم مزه ش زیر زبونمه.

    بعد هم دوباره تا مترو دوچرخه سواری کردم چون باید بقیه مسیر رو با مترو میرفتیم. مترو هم یکی از جذابیت های سفر واسه من، چون همه نوع آدمی از مترو استفاده میکنه و دیدنشون واسه من یک جور تفریح و آشنایی با زندگی روزمره به حساب میاد. وارد مترو که شدیم و نشستیم، نکته جالبی که متوجه ش شدم وابستگی شدید به موبایلاشون بود. در چین مردم تقریبا بخش بزرگی از کارهاشون رو با موبایل انجام میدن. از پرداخت صورت حساب خرید و هزینه حمل و نقل با اسکن بارکد تا دیدن فیلم و بازی و به ندرت کتاب.اگر با موبایلشون مشغول نباشن دیگه خوابن. با اینکه بدجنسیه ولی به شخصه خیلی خوشحال شدم ملتی رو دیدم که بیشتر از ما ایرانی ها سرشون تو گوشی هاشونه. نکته بعدی این بود که برعکس ما ایرانی ها که تا توریست میبینیم سلام علیکی میکنیم و یا حداقل لبخندی به نشانه خوش آمدگویی میزنیم، اینجا به ندرت این اتفاق می افتاد و میشه گفت به توریست ها بی اعتنا بودن. که البته بعد از دو سه روز اقامت در پکن متوجه شدم که به خاطر ضعف در انگلیسی صحبت کردن هست و به همین دلیل سعی در برقراری ارتباط نمیکنند درست مثل روسیه که شاید ذات کمونیستی بودنشونه. نمونه بارزش اینه که در پکن خیلی از آدم ها رو دیدم که اعداد رو به انگلیسی نمیدونستن و جالب تر اینکه وقتی میگفتی هتل همینجوری نگات میکردن خب آخه هتل دیگه همه جای دنیا هتله!!! البته بچه ها خیلی راحت تر ارتباط برقرار میکردند چون الان دیگه خانواده ها اهمیت دونستن زبان انگلیسی رو فهمیدن واسه همین بچه هاشون رو میفرستن کلاس. مثلا تو مترو نشسته بودم که یه دفعه یه پسر بچه خیلی بانمک اومد کنارم و بهم گفت که میتونه کنارم بشینه؟منم گفتم چرا که نه البته.از من و من کردنش متوجه شدم که میخواد باهام ارتباط برقرار کنه واسه همین سر صحبت رو باز کردم و پرسیدم اسمش چیه و چند سالشه؟اونم با دست تو دهن که نشانه خجالتش بود جواب داد و بعد هم ازم پرسید که از کجا میام.وقتی که دید جوابش رو دادم و متوجه سوالش شدم اینقدر خوشحال شد که از خنده و ذوقش چشمای ریز و بادومیش کلا بسته شد و تو صورتش گم شد و کلا شد دو تا لپ قرمز.

    مامانشم کلی بهش افتخار کرد که پسرش تونسته باهام حرف بزنه و بعدم چند کلمه ای حرف زدیم و با یه بغل محکم خداحافظی کرد و پیاده شد. البته در مورد ما یه اتفاق جالبی هم چندین بار افتاد. اینکه تو مترو و خیابون با دستاشون اندازه چشم های ما رو نشون میدادن که یعنی نسبت به خودشون خیلی درشت تر هستند و همین باعث شد چندجایی ازمون بخوان باهاشون عکس بگیریم و ما هم البته که حس خارجی ها رو داشتیم تو کشور خودمون، قبول میکردیم. چون اتفاق افتاد که اعتنا نکردیم با موبایل دنبالمون راه می افتادن و بعد از اینکه عکس و سلفی رو میگرفتن تازه یه گوشه می ایستادن و با ذوقی نگاهش میکردن که انگار به یکی از آرزوهاشون رسیدن و با شخص مهمی عکس گرفتن!! منم البته باهاشون عکس میگرفتم که نشانه احترامم بهشون بود.

    واقعا خیلی بانمک بودن. از نظر من چینی ها مردمی هستند که کودک درونش زنده و فعاله. اینقدر که همش میخندن و شادن و کاری به کار بقیه ندارن. اینقدر کارهای بامزه میکردن که بعضی وقتا دلم میخواست لپشون رو بکشم.

    بالاخره بعد از کلی بررسی و دیدن خلق و خو و نوع زندگی چینی در مترو و خیابون و هایپر، رسیدیم به معبد آسمان. یکی از دیدنی هایی که در تریپ ادوایزر دیدنش پیشنهاد شده و باید بگم واقعا زیبا بود. اینکه هر کشوری سبک معماری خودش، زبان خودش، سبک زندگی خودش رو داره واقعا خیلی هیجان انگیزه و سفر و لذت سفر یعنی همین و باز هم لازم میدونم بگم که سفر برای من یعنی کشف ناشناخته ها. معبد آسمان یا ( temple of heaven) اولین معبد چین هست که کل بنا از جنس چوب و بدون استفاده از میخ ساخته شده. در واقع قربانگاه امپراطوری چین هست که در جنوب و نزدیکی شهر ممنوعه قرارداره. ساختمان اصلی معبد در محوطه ای با مساحت 4 برابر شهر ممنوعه و 100000 درخت قرارداره که حدود 4000 تای آن ها سرو کهنسال با عمر بیش از 800 سال هستند و امپراطور یا همان پسر آسمان 3 مرتبه در سال یعنی در اولین روز بهار، روز تولد و طولانی ترین شب سال برای نیایش و قربانی و طلب برکت به اینجا می اومده. قبلا که در مورد چین مطالعه میکردم فهمیدم که قطعا یکی از رمزآلودترین کشورهایی هست که باید حتما ببینم و این به دلیل تاریخ کهن و امپراطوریه چینه. برای مثال اگر در مورد ارتش گلی شیان که در سال های اخیر بخشی از اون از دل زمین بیرون اومده،(لشگری از سربازان با چهره و قد طبیعی و بدون تکرارو هر سربازی که از دل خاک بیرون میاد به شکل عجیبی رنگش رو از دست میده و به واسطه همین ترفندها و شایعه وجود نوعی ماده سمی هنوز به آرامگاه امپراطور راه پیدا نکردن) در گوگل سرچ کنید متوجه میشید که دقیقا همونقدر اسرارآمیزه که اهرام مصر هستند. این رمز و راز اسرارآمیز در معماری چین هم هست. برای مثال در همین معبد دور تا دور یکی از ساختمان ها دیواری کشیده شده به اسم دیوار انعکاس که اگر ابتدای دیوار باشین و به صورت پچ پچ چیزی رو بگین نفری که انتهای دیوار ایستاده و شما حتی نمیبینیدش میتونه بشنوه که شما چی گفتین.!!! درسته که دلیل علمی داره ولی وقتی صدای پچ پچ فردی که نمیبینید رو میشنوین ناخودآگاه داستان جالب میشه و مرموز. وجود اعداد و ارقام و نماد اژدها و این جزییات ظریف که نشان دهنده سال ها و فصل ها و ماه ها و پیوند آن ها با هم هست هم یکی از جذابیت هاییه که همیشه در معماری چینی ازش تبعیت میشه.مثلا چون عدد ۹ قوی‌ترین عدد به شمار می‌رفت، صفحه‌هایی که محراب مدور را شکل می‌دن به صورت گروه‌های ۹ تایی چیدمان شده و خیلی از اعدادرمزی دیگه که در ساخت این قربانگاه به کار رفته.

    من در روز اول حضورم در پکن عاشق این معماری و راز و رمزش شدم و باید بگم دقیقا یکی از اون چیزاییه که دلم میخواست تجربه کنم.یعنی قدم زدن در دل تاریخ و دیدن راز و رمزهای یک امپراطوری. بعد از دیدن سکوهای قربانگاه و سالن" چی نیان" که با شکوه ترین ساختمان این مجموعه است و گشتی حدود 3 ساعته در این محوطه 267 هکتاری و دیدن پارک و درخت های کهن سال، ساعت حدود 6 بعد از ظهر شده بود و عملا نمیشد جای دیگه ای رو دید.

    در چین مکان های عمومی و موزه ها و بناهای تاریخی فقط تا ساعت 5 باز هستند و به دلیل سردی هوا هم نمیشد در خیابان ها و پارک ها قدم زد واسه همین میموند رستوران گردی. به همین دلیل هم با وجود اینکه ما 9 روز در پکن بودیم باز هم جاهای کمی رو تونستیم ببینیم و استفاده کنیم. به پیشنهاد مستر وون رفتیم یکی از معروف ترین جاذبه های رستورانی چین یعنی مجموعه رستوران های "hot pot" یا همون دیگ داغ.

    هات پات دقیقا یک ظرفی شبیه همین ماکت جلوی رستوران هست که در محفظه زیری، پر از ذغال گداخته است که باعث میشه آبی که داخل دیگ هست دائما در حال جوشیدن باشه. بعد باید غذاهایی که دلمون میخواست رو دونه دونه میریختیم داخل دیگ و آب پز میشد و دوباره از آب میکشیدیم و میخوردیم. البته بعد ها فهمیدیم که جناب وون بدون اینکه ما بفهمیم گوشت لاک پشت به خوردمون داد تو همین رستوران! چون ما نمیتونستیم چینی بخونیم خودش تند و تند منو رو ورق زد و بعد دیدیم یک عالمه دیس از گوشت های ورقه ای، میگو، سبزیجات، پیراشکی های کوچک با مواد مختلف که داخلش پُر شده بود، اومد سر میز. اما نکته جالبشرول های پلاستیکی ای از بافتی شبیه گوشت میگو و سفیدرنگی بودکه مستر وون میریخت تو آب و بعد هم به زور به خورد هممون داد. بافتش شبیه میگو ولی واقعا بد مزه بود. من که شک کرده بودم بهش و از طرفی میدونستم که مستر وون بدش نمیاد شیطنت کنه ازش پرسیدم نکنه گوشت مار دادی به خورد ما؟گفت نه. گفتم خرگوش؟گفت نه. گفتم گربه؟ گفت نه. گفتم پس چی بود این؟ گفت چیزی نبود یه نوع پنیر تخمیری مثل توفو هست و بحث رو عوض کرد ولی بعد ها فهمیدم که گوشت لاک پشت داده بود به خوردمون!

    کلا واسه من غذای دلچسبی نبود چون اولا هیچ ادویه و طعمی نداشت و دوما اینکه آب پز بود ولی تجربه جالبی بود که حتما باید امتحانش میکردیم.یکی از چالشی ترین غذاهایی بود که در چین خوردم. تمام مدت با چاپستیک یا همون چوب غذاخوری چین و پیدا کردن تیکه های گوشتی که توی آب گم میشد درگیر بودیم و مستر وون هم همش بهمون میخندید. هرچی هم میگفتیم یه قاشق و چنگال بدن بهمون نمیدادن و جوابشون این بود که شما در چین هستین و ما در چین با چاپستیک غذا میخوریم پس شما هم سعی کنید با چاپستیک غذا بخورین. مستر وون هم که بدش نمی اومد سر به سرم بذاره گفت تو ایران با هم غذا خوردیم من ازت چاپستیک خواستم؟ گفتم نه. اونم خندید و گفت پس تو هم نخواه. و از اونجایی که من رو هنوز نشناخته بود، منم گفتم باشه قبوله و همون شب اینقدر تمرین کردم که از اون به بعد تا زمانی در چین بودم و حتی بعد از برگشتم به ایران با چاپستیک غذا میخوردم.

    موقع برگشت از رستوران که طبقه بالای یک پاساژ بود تو مسیر یکی دو تا مغازه رو هم دیدم. باورم نمیشد که اینقدر گرون باشه. دوستم از یه پالتو خوشش اومد و وقتی قیمت رو پرسیدیم و تبدیل کردیم به ریال از تعجب شاخ در آوردیم.42.000.000 میلیون تومن برای یه پالتوی معمولی!!!به مستر وون گفتم چه خبره؟ توی ایران زندگی مردم با اجناس چینی میچرخه که خیلی هم ارزونه ولی اینجا اینطوری؟! گفت اولا این پاساژ خیلی گرونه چون تو محله ی خیلی گرونیه، دوما کیفیت محصولات چین همیشه اونی نیست که شما تو ایران میبینین که ارزونه، سوما اون محصولاتی که شما در ایران میبینین همه به صورت عمده و از گوانجو میاد که قیمتش با پکن زمین تا آسمون فرق میکنه. دوستم که همراهم بود بیشتر از من شوکه بود چون دوتا بچه ایران داشت که هردو یک لیست بلند بالا داده بودن واسه سوغاتی. بهش گفتم غصه نخور اگر مهسا ساربونه میدونه شتر رو کجا بخوابونه و بهش قول دادم که جایی ببرمش بتونه خرید کنه. همینجور که شوکه از قیمت ها تو پاساژ قدم میزدیم رسیدیم به آقایی که نقاشی سنتی چینی رو میکشید. دستاش موقع نقاشی به حدی زیبا تو هوا و روی پارچه حرکت میکردن که شبیه همون رقص سنتی چینی ای بود که شب قبل در رستوران امپراطور دیده بودم. چند دقیقه ای پیشش ایستادم و به قلم مو ها و ظرافت کارش دقت کردم و البته لذت بردم. حیرت آور بود که اینقدر سریع و در عین حال ظریف اون نقاشی های شبیه مینیاتور رو میکشید.

    بعد از تماشای این هنرمند و هنر بی نظیرش برگشتیم هتل تا برای فردا برنامه ریزی کنیم. توی لابی هتل نشسته بودیم که دیدم مستر وون یه لیوان آب جوش گرفت و بعد از جیبش یه چیزایی در آورد ریخت تو آب و خورد. بهش گفتم چی میخوره و به منم بده امتحان کنم. گفت یک نوع چای سنتی و دارویی قدیمی چینی هست که از میوه گیاه مخصوصی تهیه میشه. شکلش شبیه فلفل پرک شده بود و میوه هایی شبیه ذغال اخته و رگه هایی شبیه زعفرون ولی واقعا خیلی خوب بود. با اینکه اصلا رنگ نداشت ولی عطر و مزه خیلی خوبی داشت و اینقدر آرامش بخش بود که بعد یه ربع صحبت در مورد فردای هیجان انگیز نتونستم طاقت بیارم و رفتم اتاق خوابیدم.

    ادامه دارد

    0 دیدگاه

    بارگذاری دیدگاه ها